زمانی نهچندان دور، واژهی «هنر» بار سنگینی از معنا، مهارت و جوشش درونی را بر دوش میکشید. خلق یک اثر هنری نیازمند سالها تمرین، سوختن و ساختن بود؛ هنرمند میبایست با ابزار، فرم، رنگ، ترکیب، روایت و حتی سکوت آشنا میبود تا بتواند اثری بسازد که نهتنها زیبا، بلکه حامل معنا، تجربه و کشف باشد.
اما امروز، گویی جهان وارونه شده است. هر بیساختاری، هر بیمهارتی، هر اغتشاشی، برچسب «اثر هنری» میخورد. ناتوانی در ترسیم یک دست، به عنوان «بیان رهایی از قالبهای کلاسیک» ستایش میشود. ندانستن اصول، مساوی با «آوانگارد بودن» تعبیر میگردد. و گاه، آنچه صرفاً یک بازی کودکانهی رنگ و شکل است، به جای سالها تلاش و پژوهش، در صدر گالریها مینشیند.
آیا این، آزادی هنریست؟ یا توجیهی برای نابلدی؟ آیا باید هر ابراز خام و بیریشهای را «صادقانه» دانست؟ یا زمان آن رسیده است که مرز میان «بیهنری» و «بیان هنری» را دوباره ترسیم کنیم؟
هنر بدون مهارت، همچون فریادیست بدون صدا؛ حتی اگر نیت پشت آن پاک باشد، شنیده نخواهد شد. آری، احساس مهم است، اما احساس بیزبان، سرگردان میماند. تکنیک، سنت و دانش، زبان هنرمند برای بیان است. بی آنها، مخاطب در تاریکی رها میشود، بیآنکه بداند باید ببیند یا صرفاً بگذرد.
در دنیای امروز، که «سرعت» جای «عمق» را گرفته و «جنجال» بر «جمال» چیره شده، شاید زمان آن رسیده که دوباره نگاهی بیندازیم به ارزشهای فراموششده. بازگردیم به درون، نه به گذشته، بلکه به اصالت. به جایی که هر خط، هر سایه، و هر رنگ، بازتاب سفریست که هنرمند رفته؛ نه صرفاً تصادفی که بر بوم افتاده.
در خانهی هنر، بیهنری نمیگنجد، مگر آنکه در تلاش برای شدن باشد. مگر آنکه بپذیرد هنوز راهی در پیش است، نه اینکه ایستادن در آغاز را به نام «پایان» جشن بگیرد.